<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نگر خواهی</title>
<link>http://negarkhahi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 22 Aug 2008 11:55:47 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ساعی در فینال</title>
<link>http://negarkhahi.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>در شرایطی که ابتدای المپیک سازمان تربیت بدنی نسبت به تعداد ورزشکاران حاظر ایرانی در این مسابقات حسابی پُز می داد و همه چی باز هم به حساب ۳ سال اخیر گذاشته می شد اما حالا احتمالا همه این عدم موفقیت ها بر می گرده به قبل از این ۳ سال. اما جالبه که از شانس بد سازمان یک اصلاح طلب شناخته شده تنها نماینده ایران در فینال در المپیک شده و این شاید که سر آغازی برای دوم خردادی های تشنه قدرتِ ، درگیر با هم باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هادی ساعی دوست داشتنی داره دوست داشتنی تر میشه و این هم خوبه و هم بد که احتمالا بدیِ بیشتری خواهد داشت باید منتظر آینده بود تا ببینیم برای ساعی کدوم یکی بیشتر نمود پیدا می کند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 Aug 2008 11:55:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=negarkhahi&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>negarkhahi</dc:creator>
<guid>http://negarkhahi.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عواقب سفر</title>
<link>http://negarkhahi.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>راستش پست قبلی رو با این دید که حکم خاطره نگاری داره نوشتم و قصدم ناراحت کردن دوستهام نبود ، ولی مثل اینکه از من دلخور شده اند. البته من هم حق رو به اون ها میدم چون فکر می کنم کمی تند نوشتم. به هر حال از دوستهام معذرت می خوام و از اون ها می خوام این حق رو به من هم بدن که بهم خوش نگذشته باشه به هر حال قرار نیست که همه مثل هم فکر کنند و من هم که بهم خوش نگذشته وقتی می خوام در وبلاگم در باره این سفر بنویسم باید احساس خودم رو بنویسم نه احساس کس دیگه ای رو. (مثل فوتبال می مونه یکی بازی رو قشنگ می بینه یکی نه). 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مخصوصا از هادی پسر عمو و دوست خوبم معذرت می خوام چرا که نظرش رو برداشتم و خیلی اذیتش کردم (می خوام که من رو ببخشه) همین طور از آقا سعید که نظرش رو برداشتم. از هادی بابت چیزهای دیگه هم معذرت می خوام شاید مشکل من با هادی اینه که خیلی خیلی ازش انتظار دارم که خب این اشتباه از طرف من هست و باید واقع بینانه تر به قضیه و افراد نگاه کنم. و آرزوم اینکه هیچ وقت بین ما مشکلی به وجود نیاد که قدرت حل کردنش رو نداشته باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کل کوچیک همه دوستها هستیم و از همشون خواهش می کنم من رو با همه اخلاق داغونم ببخشند و گاهی هم به این فکر کنند که شاید من هم یک زمان هایی درست بگم. انشالله با دعای خیرشون به همین زودی برم از کنارشون که راحت بشند از دست من با این اخلاقم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 11:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=negarkhahi&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>negarkhahi</dc:creator>
<guid>http://negarkhahi.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر </title>
<link>http://negarkhahi.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>با دوستان یک سفر تقریباً دو روزه به طرف دریا داشتیم. شهر ما آزادشهر تقریبا در وسط گلستان واقع شده و با اولین مکان ساحلی حدود یک ساعتی فاصله داریم. ما تا تنکابن فقط رفتیم و برگشتیم و تقریبا همه زمان رو تو ماشین بودیم. دوستای ما تا همون کنار آب هم به تن مبارک زحمت ندادن برن بعد هم به بهانه اینکه ای بابا اینجا که هیچی نداره تصمیم به برگشتن گرفتن. فقط خستگی خوبی برای ما داشت. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شهرهای شمال خیلی شلوغ نبود هوا هم خوب بود دریا بسیار آرام بود و تنی به آب زدن واقعا لذت بخش می تونست باشه. تنها تله کابین نمک آبرود رفتیم که اونجا هم سر ظهر بود و هوا گرم با این وجود حال داد. به هر حال تجربه ای بود از این نظر که اگر بهترین جاهای دنیا رو هم با یک سری آدم بی حال که می شینن تا تفریح و سرگرمی خودش به سراغ اینها بیاد بریم اصلا خوش نمی گذره که هیچ تازه حال آدم گرفته هم میشه. شما فکر کنید این همه راه رو ما رفتیم اما فقط یک بار اون هم برای چند لحظه رفتیم کنار ساحل. انشالله آدم عاقلی باشم و از این تجربه استفاده کنم تا دیگه خودم رو در این شرایط ضد حال قرار ندم.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Aug 2008 09:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=negarkhahi&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>negarkhahi</dc:creator>
<guid>http://negarkhahi.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهترین روز </title>
<link>http://negarkhahi.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>رتبه من۱۴۰۰ در منطقه ۳ شد. و این یعنی من هر شهری و نه هر رشته ای قبول میشم. واقعا خوشحالم، چرا که بعد از هفت ماه زحمت و دلهره استحقاقش رو داشتم. البته خوشحالی من با تازه کنکوری ها خیلی تفاوت می کنه چون برای من که از دانشگاه قبلی انصراف داده بودم و یک ریسک بزرگ رو قبول کرده بودم این فقط یک امتحان ساده نبود و بیشتر به قمار کردن شبیه بود. مخصوصا این خوشحالی رو این مضاعف می کنه که من سر جلسه با بد شانسی بدی مواجه شده بودم و زمانی که می خواستم نتیجه رو نگاه کنم به بهتر از هفت یا هشت هزار فکر نمی کردم. الان هم یک بد شانسی دیگه آوردم اینکه نذر کرده بودم قبول شدم ۱۰ روز پشت سر هم روزه بگیرم و الان توش موندم. البته ارزشش رو داره.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بعد از جلسه کنکور که اومدم خونه نتایج که از سایت سنجش اعلام شد من نگاه کردم ، من شماره تک تک گزینه های ۴ درسی که تموم امیدم به اون ها بود رو پشت برگه شماره که رو صندلی می چسبونند یادداشت کرده بودم وقتی دیدم چه قدر نسبت به اونی که فکر می کردم خراب شده هر کاری کردم ناامید بشم نشد شاید نمی تونستم زحماتم رو نادیده بگیرم به اون ها خیلی امیدوار بودم و امروز دیدم اشتباه نمی کردم. می خوام بگم حتما نتیجه زحمات برمی گرده در این شکی نیست فقط گاهی صورت های این برگشت متفاوت هست و ما نمی تونیم تشخیص بدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز بهترین بود البته برای دانشگاه رفتن هنوز ۲ خان دیگه دارم که باید از اون ها هم بگذرم تا به تهران برم و درس بخونم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Jul 2008 22:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=negarkhahi&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>negarkhahi</dc:creator>
<guid>http://negarkhahi.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک سالگی وبلاگ</title>
<link>http://negarkhahi.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>چند روزی از یک ساله شدن وبلاگم میگذره. روز اول بیشتر هدفم این بود که یک اینجا یک تجربه ای برای نوشتن من باشه. فکر می کنم فقط به یک ذره از این هدف رسیده باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این به بعد سعی می کنم با یک رویکرد جدیدی این وبلاگ رو ادامه بدم. قطعا سعی می کنم به مطالعاتم و توجه به اطرافم اضافه کنم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 15:48:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=negarkhahi&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>negarkhahi</dc:creator>
<guid>http://negarkhahi.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز نوشت</title>
<link>http://negarkhahi.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>زمانی که هر کس با یکی از دوستای نزدیک خودش سر موضوعی به مشکل می خوره یک جورایی انگار یکسری از ارزش های آدم برای مدتی به هم می ریزه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب من خیلی ناراحت شدم ، از اینکه زود عصبانی شدم و اینکه بعد از اون هم امکان عذر خواهی هم نداشتم چون اولا فکر نمی کردم که خیلی اشتباه کردم و بعدش هم  با خودم فکر می کردم شاید اگر من الان معذرت خواهی کنم طرف مقابل من هم دیگه همه حق رو به خودش بده. البته الان فکر می کنم که اون لحظه اشتباه کردم و شاید بهتر بود این کار رو انجام می دادم.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه در رابطه با دور و بری هام در شهر خودمون به مشکلاتی می خورم که البته این خیلی مهم نیست اما اینکه این دوستان در اکثریت هستند چرا. چون این ها فکر می کنند که همیشه من اشتباه می کنم و هیچ وقت به این فکر نمی کنند که شاید بر عکس باشه شاید برا اینه که غیر از مدل خودشون با کسی دیگه برخورد نداشتند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 16:55:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=negarkhahi&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>negarkhahi</dc:creator>
<guid>http://negarkhahi.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پس از کنکور</title>
<link>http://negarkhahi.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>دیروز امتحان دانشگاه آزاد  رو هم دادم و کلا کنکور دادن تموم شد. کنکور سراسری که من خیلی امیدوار بودم با بدبیاری همراه شد و احتملا اون نتیجه خوبی که از خودم انتظار داشتم بدست نیاد و این برای من خیلی ناامید کنندست البته امتحان آزاد رو خوب دادم ولی خوب آزاد دیگه. چند روزی هست که از بیکاری حوصلم سر رفته ، خیلی دوست دارم کتاب بخونم ولی حس اون هم نمیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو مدت پشت کنکور مطالب جالبی برای نوشتن داشتم که وقت نشد بنویسم. مطالبی در باره آدم ها و اتفاقاتی که در مدت درس خوندند پیش می آمد. البته فعلا هم کامپیوتر من خرابه و احتمالا تا مدتها فرصت نشه که بنویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 18:26:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=negarkhahi&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>negarkhahi</dc:creator>
<guid>http://negarkhahi.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در انتظار کنکور</title>
<link>http://negarkhahi.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>هنوز در انتظار کنکور هستم. و احساس می کنم من هم استرس دارم. امیدوار به لطف خدا هستم شدید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 06:39:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=negarkhahi&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>negarkhahi</dc:creator>
<guid>http://negarkhahi.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوران سخت درس خوندن</title>
<link>http://negarkhahi.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>واقعا سخته درس خوندن. مخصوصا تو این روزها که همه فامیل هم جمع شدن اینجا. فقط خدا کنه قبول بشم والا که خیلی بد میشه.</description>
<pubDate>Sun, 30 Mar 2008 21:52:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=negarkhahi&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>negarkhahi</dc:creator>
<guid>http://negarkhahi.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو مبارک</title>
<link>http://negarkhahi.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>در شادیاخ عطار در دکان عطاری اش گرم کار بود. با شکوه و دبدبه.  درویش فقیری به در دکانش آمد و چیزی طلب کرد. عطار روی خوش نشان نداد. شاید هم چهره در هم کشید. درویش ابرام کرد. عطار اعتنایی نکرد. درویش گفت: تو چگونه با این حال که داری، از جهان می روی؟ گفت: مثل تو! درویش کشکولش را زیر سر نهاد، رو به قبله شد دراز کشید و گفت: انا الله و اناالیه راجعون  و مرد. و عطار از مرگ او متولد شد.
&lt;HR&gt;
این مطلب که نوشتم از مجله شهروند امروز و نوشته آقای مهاجرانی بود در مورد مرگ آبت الله توسلی.
&lt;HR&gt;
کم کم داره کوتاه ترین سال تا به این سال عمر ۲۳ ساله من و یک سال برای همه تموم میشه. برای من به دلیل اینکه در تمام این سال با بحران مواجه بودم خیلی زود گذشت در اوایل سال که از شهر مشهد که برای من تبدیل به جهنم و تبعید گاه شده بود فرار کردم. از مشهد که آمدم رفتم تهران نمایشگاه کتاب که شاید تنها روزهای سر حال این سال من بود و داشت خوش می گذشت کم کم سردرگمی شروع شد تا تقریبا آذر ماه که برای کنکور خوندن رو شروع کردم، به مرور درس خوندن هم خوب شد تا به نقطه قابل قبولی در اواخر بهمن رسید ولی یک دفعه روند خوبم معکوس شد. الان هم دارم سعی می کنم دوباره خوب بشم.
&lt;HR&gt;
به هر حال سال نو داره میاد و من تنها یک آرزو دارم و اون خوب درس خوندنه تا به امید و توکل به خدا دانشگاه همون جا که می خوام قبول بشم و در رشته مورد علاقه.
&lt;HR&gt;
آرزو می کنم همه دوستها و دشمن های خوبم به آرزو های خودشون برسند و سالی شاد و همراه با سلامتی رو در کنار خانواده های خودشون سپری کنند. شاید شعار گونه به نظر بیاد ولی برای کشور عزیزمون ایران هم آرزوی سر بلتدی دارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Mar 2008 20:23:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=negarkhahi&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>negarkhahi</dc:creator>
<guid>http://negarkhahi.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
